تبليغاتX
انجمن اسلامی فارغ التحصیلان بابلسر
شرح فعالیتهای پژوهشی - بررسی های اقتصادی و جلسات دیدار ماهانه
مرد یکصد و شصت میلیارد تومانی ایران

صادق محصولی مرد شماره یک، تصدی وزارت کشور در کابینه احمدی نژاد، مرد یکصد و شصت میلیارد تومانی اقتصاد ایران است.

 صادق محصولی از قدیمی‌ترین دوستان احمدی‌نژاد بشمار می‌رود و رفاقت آنها به انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت و سپاه پاسداران باز می‌گردد.همزمان با آغاز به کار احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت، صادق محصولی هم از سپاه جدا شد و در بخش خصوصی به امر ساخت‌وساز مسکن روی آورد. [1]

سپردن تصدی شهرداری تهران به احمدی‌نژاد توسط شورای شهر دوم چندان باب میل دولت خاتمی و موسوی لاری، وزیر کشور وقت نبود به همین جهت امضای حکم آقای احمدی‌نژاد به عنوان شهردار تا مدت‌ها به تعویق افتاد تا اینکه صادق محصولی، باجناق خود را (یعنی علی‌اکبر ولایتی) واسطه می‌کند تا با پا در میانی دکتر ولایتی این حکم امضا شود. که شد. نتیجه پیگیری صادق محصولی باعث شد تا فضای لازم برای رشد آقای احمدی‌نژاد در سطح جامعه فراهم گردد.

محصولي كه بعد از اثبات توانايي خود به عنوان يكي از مسئولان ارشد ستادهاي انتخاباتي دكتر احمدي نژاد ،‌ در پي عدم راي اعتماد مجلس هفتم به علي سعيدلو ،‌به عنوان دومين گزينه پيشنهادي براي وزارت نفت كابينه نهم معرفي شده بود ،‌ در مقطع زماني يك هفته اي پس از معرفي تا روز راي اعتماد ،‌ با درد سرهايي چون انتشار تصاويري از منازل مجلل مسكوني اش درمناطق شمالي تهران با قيمتهاي چند ميلياردي ( در سال 84) همچنين اخباري از پرونده 6.5 ميليون دلاري نفتي مربوط به معاملات غیرشفاف نفتی با تاجيكستان منتشر شد [2]

قدرت الله عليخاني نماینده اقلیت نيز به خبرنگاران گفته بود كه محصولي بايد پاسخ دهد كه منزل گران قيمت، درآمد ميلياردي، برج‌هاي ميرداماد و زمين‌هاي بزرگ منطقه حسني‌كيا را چگونه بدست آورده است. به گفته وي محصولي به نمايندگان گفته بود كه در 44 مزايده شركت كرده و تنها در سه مزايده برنده شدم و درآمدهاي من حاصل آنها است .

به گفته خود صادق محصولی دارایی او هم اکنون 160 میلیارد تومان است و این سرمایه را در طی 10 سال و بعد از خروج از سپاه به دست آورده است ، یعنی به عبارتی هر سال 16 ميليارد تومان و تقریبا يك و سه دهم ميليارد توماندر ماه و روزانه بيش از 40 ميليون تومان و در ساعت يك ميليون و هفتصد و پنجاه هزار تومان و در دقيقه 292 هزار تومان در دقیقه درآمد داشته است. [3]

این در حالیست که احمدی نژاد در یکی از سفرهای استانی خود گفته بود :

بعضی ها با رانت و رابطه لوله انداخته اند به چاه بیت المال و با موتور برق پول مردم را پمپاژ می کنند .

حالا شما خوانندگان عزیز حساب کنید چند متر لوله پلیکا لازم است تا این مقدار پول از مذکور بیرون بیاید و چقدر برق باید مصرف شود تا این پول پمپاژ شود !

 mahsooli1

شرح زیر عکس، دقت کنید .منزل فقیرانه جناب محصولی در شما شهر تهران ....

 ماهواره های سه گانه بر روی پشت بام، چرا ایشان می توانند ماهواره داشته باشند،اما ما نمی توانیم؟

امتحانی مجدد برای نمایندگان و امانت داران ملت در صحن علنی مجلس در راه است .....

دوستان لطفا نظراتشون رو در این خصوص بنویسند .  ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:23  توسط محسن غلامی و سایر دوستان   | 

خدايا .......

خدايا! بازهم به فرشتگانت بگو كه "اني اعلم ما لا تعلمون"..فلسفه آفرينش انسان را در كربلاي خوزستان نشانشان بده.
خدايا! قرن‌هاست كه زنجير بر پايمان، زندان ماوايمان و شكنجه همراهمان است.
پايمان را شكستند تا نرويم.
زبانمان را بريدند تا نگوييم.
خونمان را ريختند تا نباشيم..
اينان چرا از "انسان " مي‌هراسند؟؟!!
چرا از " ايمان " مي‌ترسند؟؟!!
خدايا! تو مي‌داني كه چه زجر است ماندن بدون آنان...پنداري كه تنمان سرد شده است...چشممان در سوگشان پر اشك و جايشان خالي...
خدايا! تو مي‌داني كه چه مي‌كشيم. پنداري كه چون شمع ذوب مي‌شويم... ما از مردن نمي‌هراسيم؛ اما مي‌ترسيم بعد از ما "ايمان" را سر ببرند و اگر هم نسوزيم كه روشنايي مي‌رود و جاي خود را دوباره به شب مي‌سپارد...چه بايد كرد؟؟!!
از يك بايد بمانيم...بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا "آينده" بماند...هم بايد امروز شهيد شويم تا "فردا" بماند..و هم بايد بمانيم تا فردا "شهيد" نشود...عجب دردي ! چه مي‌شد امروز شهيد مي‌شديم و فردا زنده مي‌شديم تا دوباره شهيد شويم....
خدايا! نكند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند!!!
نكند شيطان‌هاي كوچك با "خون" اينها "خان" شوند و نكند "جانمايه‌ها" براي "بي‌مايه‌هاي" دون "سرمايه" مقام شود.
نكند اين زمين "خون‌رنگ" به تسخير هواداران "نيرنگ" درآيد..
خدايا! عزمي ده كه "حج" كنيم.
از خود جدا شويم و به سوي تو حركت كنيم.
هاجر شويم و اسماعيل نفس را به ابراهيم عقل سپريم تا از گمراهي برهيم و در طواف بر گرد معبد ايمان بگرديم...
خدايا! چنانمان دار كه در "ليله‌القدر" حيات خويش " خواب" نباشيم...
خدايا! بيدارمان كن آنچنان كه در زيارت "امام" روح خدايي خويش را به تماشا بنشينيم و از حضيض خاك تا اوج افلاك يكسره برويم و نه رفتن كه "بدويم"...
خدايا! قلبي ده كه با آن "بي‌انديشيم" و عقلي كه با آن طعم يقين را " بچشيم"...

................ 
*فرازي از وصيت نامه شهيد "مهدي رجب بيگي " مهندس راه و ساختمان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:44  توسط محسن غلامی و سایر دوستان   | 

سلام .....

عاشقانه ای با دلدار .... و چی دلداری زیباتر و اولی تر از ذات مقدس ربوبی ....

عاشقانه ی معامله ... با كی ؟؟؟ معامله با خدا ... و چه معامله پر سود و منفعتی ....

عاشقانه ی سوختن ... از چی ؟؟؟ از عشق ...یا من اظهر الجمیل .....

اشتباه نکن، این بار خش‌خش برگ‌های پاییزی نیست که تو را به نرمی و لطافت وا دارد،خس‌خس سینه‌های دردمند و فراموش شده‌ای است که هر کدام نشان و یادگاری از سال‌ها فداکاری و عشق با خود دارد ، خس‌خس سینه‌هایی که گویی فقط یک سخن دارند. سرفه‌هایم فریاد بیزاری من از تجاوز و تاولهایم حساسیتی است که به آن دارم.
ای کاش بودی و تاولهایش را می‌دیدی، نه، اصلاً چهره‌های مظلومی را که هر از چندگاهی نفسی مهمان حنجره زخم خورده‌شان بود و بس و آن وقت باز هم بدنت مورمور می‌شود، پس چشمانت را ببند ، اصلاً همان بهتر که فقط از پشت شیشه‌های مات قاب جادویی گاه نظاره‌گر چند کپسول اکسیژن و سرنگ‌های مرفینی باشی که شاید نمادی از نفس تنگی و مریضی یک بیمار است و آن وقت من و تو...
از در بیمارستان که وارد می‌شوی، بوی مواد ضدعفونی کننده تنها بوی آشنایی است که مشامت را می‌آزارد و آن وقت بقیه فضا تو را مجبور می‌کند که چشم بسته تا طبقه دهم بالا بروی و فضای طبقه دهم فضایی بدتر از طبقه‌ همکف بیمارستانی است که سالهاست نام آشنای جانبازان شیمیایی هشت سال دفاع مقدس است.
در هر اتاقی و روی هر تختی چشمانی را منتظر و دوخته به در می‌بینی، یکی با نگاه به چهره ملاقات‌کنندگان با زبان بی‌زبانی از همگی تشکر می‌کند که این بار نیز او را فراموش نکرده‌اند و دیگری هر از چندگاهی نگاه غمگین خود را اول به در و بعد به دیوار می‌دوزد که انگار قرار نیست، هیچ احدی از آن وارد شود.
در اتاقش باز است ، حسین نادری را می‌گویم ، گاهی به هم اتاقی خود که چشمانش را فدای عشق کرده، نگاه می‌کند و گاهی با چشمانش توپی را تعقیب می‌کند که خیلی‌ها برای به دست آوردنش در تب و تابند. نمی‌دانم چه رابطه‌ای می‌توان بین جام جهانی فوتبال و میدان جنگ برقرار کرد ، همین قدر می‌دانم که هر دو هم توپ دارند و هم میدان. دو طرف هم، مقابل هم قرار گرفته‌اند یکی زور بیشتری دارد و دیگری برای دفاع از جایگاهش...
وارد اتاقش که می‌شویم نگاهمان می‌کند، جواب سلاممان را می‌دهد. خیلی خوش آمدید... نمی‌تواند بنشیند، پایش مشکل دارد و چند روز دیگر باید عمل کند. او میزبان است و ما میهمان و شرمنده او.
بویی که در همه ساختمان بیمارستان پیچیده، اتاق نادری را هم بی‌نصیب نگذاشته است، مشکلی که نادری هم از آن شکایت دارد اما آن قدر چشمانش دریایی است و دلش آسمانی، که همه چیز را فراموش می‌کنیم و در چشمانش غرق می‌شویم. از خودش که می‌گوید دلش هم دریایی می‌شود و تمام وجود ما محو سخنان و نگاهش. جانباز 70 درصد است و یادگار عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران در سال 65. در تیپ ایثار « لشکر 27 محمدرسوال الله (ص)» خدمت می‌کرد که به اسارت در آمد، اما چهار سال و هشت ماه تحمل دوری از وطن و عشق نزدیکی به اربابش حسین (ع) او را از پا نیانداخت. از اسارت که سخن می‌راند گویی تمام دلش دربند است، دربند گنبدهای غریبی که غریب‌تر از همیشه‌اند و ضریح شش گوشه‌ای که در مظلومیت خاندانش هنوز می‌گرید.
می‌گوید: فشارهای روحی و شکنجه‌های جسمی اسارت برایم هیچ دردی نداشت، اما نگاه‌ها و فشارهای حالا بیشترین درد را بر دلمان می‌گذارد، اینجا( بیمارستان) فقط به حرفمان گوش می‌کنند، اما دریغ از عمل و باز شکوه از بی‌حرمتی به جانبازان.« اگر به درد جانبازان نمی‌رسند حداقل نگذارند با زجر بمیریم». این را می‌شد از چشمان خواند:

«تنها یک خواهش. حرمت ما را از بین نبرند، ما به خاطر دفاع از دین و ناموسمان جنگیدیم و حال که یک مرده متحرک بیش نیستیم، این گونه ما را بی‌حرمت نکنند».
منبع : سایت تبیان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:36  توسط محسن غلامی و سایر دوستان   |